از کتاب عقربه های برنزی:
یک
روزی وهم و خیال گم خواهد شد
قطعیت و احتمال گم خواهد شد
روزی كه زمین به هیئتی ناممكن
در جاذبهای محال گم خواهد شد
دو
در اوج، حضور مبهم لك لك ها
بر بركه عبور ترد سنجاقك ها
ما نیز میان آب و آبی حیران
با رؤیایی دمیده در سوتك ها
سه
باغیست كه عاشقان در آن میخوانند
منظومهی سر دلبران میخوانند
تالار صداهاست جهان، میشنوی
خاموشترین کبوتران میخوانند
چهار
تا بخت دل خون شده را بگشاید
چشمان به دریازده را بگشاید
ما چشم به چشم بستهی او داریم
باشد كه در میكده را بگشاید
از کتاب وقت های زمان
یک
از دور به جستجوی ما می آیند
گنگیم و به گفت و گوی ما می آیند
ما گمشدگانیم و از آنسوی جهان
رؤیاهایی به سوی ما می آیند
دو
من صبح رهای دیگری خواهم دید
من گستره های دیگری خواهم دید
گل را که نگاه می کنم می گویم
این گل را جای دیگری خواهم دید
سه
در خاطره ها می رقصد می رقصد
آنسوی مدار نیک و بد می رقصد
ما می گذریم و باغ را می نگریم
آنجا که نسیم تا ابد می رقصد
چهار
بیگاه و رها بیاد خواهی آورد
از لحن صدا بیاد خواهی آورد
روزی در سیاره دوری ناگاه
تو نام مرا بیاد خواهی آورد
پنج
شب می رسد و شکوه بی پایانش
شب دریایی از سکوت و او حیرانش
بر ساحل شب ، جهان فرو می ریزد
چون ماسه ای از میان انگشتانش
شش
یک چند گشوده چشم بر معبر ، من
تا صبح رسیده از شبی دیگر ، من
چون صخره خاموشی بر پهنه
دشت چالاکی مرگ را تماشاگر ، من
هفت
در خانه ویرانه تقلا کردیم
تا آینه ای شکسته پیدا کردیم
آنگاه در آن آینه چون خیره شدیم
تنهایی خویش را تماشا کردیم
هشت
می کوبم بر در که مگر باز شود
اوقات جهان سراسر آواز شود
در باز شود پرنده پرواز کند
وآن واقعه شگفت آغاز شود