#هایبون
#دانشگمان
کوانتوم کوچک
.جایی دور بسیار دور در گوشهی کهکشانی وانهاده کنار مشتی خاک چمباتمه زده بود.
گاهی سر بلند میکرد و به همهمهی پیرامون خیره میشد. در ژرفای چشمانش هنوز امیدی موج میزد
دوستانش که البته دیگر آنها را دوست نمیپنداشت گاه گاه به خلوت او سرک میکشیدند اما آن جامانده از جادههای جادو، هیچ توجهی به آنها نمیکرد. در تهیای بیپایانی غرق شده بود.
دست در جیبش کرد سنگپارهای گوشهی جیبش یافت.سنگ پارهای بازمانده از مهبانگ در این گوشهی دورافتادهی کهکشانی وانهاده. سنگ پاره ی هنوز. بر سنگپاره دست مالید. ناگهان به یادش آمد دارد دور میشود دور میشود همچنان و هنوز..
پس عرقی سرد بر پیشانیاش نشست. دست از سنگپاره باز کشید. آه سردی در فضای تهی یخ زد.
موج گرانشی عزیز
مرا هم با خود میبری؟
کوانتوم کوچک بیچاره
#سینا_سنجری
©Sina Sanjari
*دانشگمان را برابرنهادهی ساینس فیکشن (علمی- تخیلی) آورده ام