وست‌وود


روايت همانندی

وست وود همچون خطی ممتد سواحل دور را به هم می رساند
من همچنان در روشنایی ها و تاریکی هایش قدم می زنم
گاهی روایتگر تاریکی ام 
گاهی بشارت دهنده روشنایی
اما بهرروی
تامل از حدود خیرگی در گلی زرد
که از میان انبوه اشیای وانهاده سر بر آورده است
فراتر نمی رود

….

پوشش سقف خانه به پایان عمر خویش رسیده است
قطرات باران مدت هاست روزنه هایی یافته اند به درون
به اتاق ها، به فنجان های خالی رها شده

شباهت ها كم نيست
سنجاب ها در زیر شیروانی 
راکون ها درحیاط پشتی 
صندلی های برزنتی در آفتاب و باران
و من
در وست وود
رها شدگانی روایتگر تاریکی ها و روشنی ها

جون 2015


داستان زیباشدگی

از زیبا شدن های وست وود می نویسم
از بارقه های کمال در شکوفه های کاملیا
رشد نشانه های تماشا در ساقه های نورس آفتاب گردان
به صراحت و عدالت زیباست وست وود
در جلوخان تماشا ایستاده ام
به صدای ماشین چمن زنی جاستین بوید گوش سپرده ام
بی انتخاب ، بی اجبار
آن سو تر استیفن کراس
بر پلکان کناره خیابان دیده می شود
کتابی در دست
در آغاز میان بری به خیابان مجاور و
به فراموشی سپردن شیب ها و نشیب ها
وست وود در پرتو انوار بهار ، شکوفایی کمال را حس می کند
در ساعت ده صبح
ایستاده ام مثل همیشه به تماشا
ایگناسیو
برگ و بار هرس شده درختان را گوشه ای تلنبار می کند و اندکی از کمال می کاهد
اسمرلدا و هدفون همیشگی اش
از سرو صدای گنجشگان می گذرد و
از فریادهای ایگناسیو
اندکی دیگر از کمال به یغما می رود
اتوبوس خط هفتاد و هفت
تنها یک دقیقه زودتر از موعد به ایستگاه می رسد
و خانم رابینسون راس موعد
چیزهایی هست هنوز
که به تکامل نرسیده است
...
در ساعت ده صبح
روی پلکانی از گل سنگ
میانه خلنگزاری ایستاده ام
همراه با ساکنان همواره وست وود
همراه با مورچگان و حشرات دیگر
سنجاقکی که از برکه مجاور می آید
بودایی غرق در نیروانا و خزه های سالیان
درختانی که سال هاست هرس نشده اند و
کمال را به شیوه خود تفسیر می کنند
و اشباح
اشباح که علاقه ای به ظهور در ساعت ده صبح ندارند
اشباح که از شیب ها و نشیب ها می گذرند و
سرو صدای گنجشکان را نمی شنوند
...
من ایستاده ام
به تماشای وست وود زیبا
در تنهایی کمال
در نیروانای بودای حیاط
در آواز گام های اشباح
در صدای مبهم ماشین چمن زنی
که هنوز به شیوه خود روایتگر کمال است و
در ابعاد شناخته شده دنیای خویش سیر می کند

آپریل 2016


امندا زینتر

تازگی ها امندا زینتر به زیبایی های محله ما اضافه شده است
امروز وقتی سرگرم تماشای گل های باغچه بود
شاهد تلاقی دو گونه زیبایی بودم
روی کابینت آشپزخانه نشسته بودم و تنها به این فکر می کردم
که ای کاش آماندا به جای گربه سگ داشت
اینگونه بیشتر در محله دیده می شد

اعتراف می کنم که از انسان کامل چیزی نمی دانم
اما امندا زن کاملی به نظر می رسد و
کمال چیزی ست معادل تنهایی
باید روزی برای او از اتفاقات خیابان وست وود بگویم
هر چند آماندا خود اتفاق عجیبی ست
.....
ظهر شنبه ست
در آفتاب پس از باران
رابینسون پیر خرت و پرت های گاراژ را برای فروش گذاشته
امندای زیبا با گربه احمق اش آمده تماشا
من به فنجان های "رویال آلبرت" خیره شده ام و
نیز به چند قاب عکس قدیمی
خرت و پرت هایی که هنوز می درخشند
وست وود حال و هوای تازه ای دارد
و من بی هیچ تلاش خاصی
کشف می کنم که اشیا
چقدر می توانند متفاوت باشند
و زیبا

اکتبر 2014

ماستنگ چهل هزار دلاری 

بیچاره آقای بانتن و فورد چهل هزار دلاری اش
ضربه های خرد کننده
ماستنگ زیبا را
به موجودی که قرن هاست درگذشته تبدیل کرده است
آقای بانتن حیران بود
بر آستانه در ایستاده بودم
نگران او که مبادا سکته کند
در طول شب صدایی به گوشم نرسیده بود
گویی دیواری از سکوت، ضربه های خرد کننده را
از جهان جدا ساخته بود
گویی همه چیز در ثانیه ای اتفاق افتاده باشد
ثانیه ای پنهان در گوشه ناپیدای زمان
که گاهی وسعت می یابد و همه چیز را می بلعد
که گاهی فرصت می یابد قدم بیرون بگذارد
از درون تاریکی ها
...
آقای بانتن چیزی نمی گفت
رد وحشت را که پی می گرفتی از چشم هایش
به خون ماسیده بر آهن پاره ها می رسیدی
موجودی در صندلی جلو میان پاره های آهن درهم خرد شده بود
باران می بارید
هفت روز است که باران می بارد
خون را می شست و می برد
پاره های فلس مانند
در میان آهن پاره ها می درخشید
چون گمشده ای که به روزگار ما پرتاب شده باشد
حیران بودم
یادم مانده که آقای بانتن چیزی نمی گفت
یا به زبانی که من نیز بدانم چیزی نمی گفت
صدایش خسته بود و دور و دورتر می شد
همچون صدای اتوبوس خط هفتاد و هفت
که در رفت و آمدی ابدی
دورتر و دورتر می شد
صداها، صداها، صداها
چون درختان و گیاهان می رویید در پیرامون من
من در کمربند سبز گم شده بودم
در جنگل قدم می زدم
موجودی عجیب با فلس های درخشان از برابرم می گریخت
غرشی مهیب او را به اعماق جنگل می راند
باید خودش باشد
هیولا
ایستاده بر پاهای قدرتمندش
موجود بیچاره در میان شاخه های درهم درختان
گیر افتاده بود و
ضربه های هیولا خون او را نثار زمان می کرد
...
بر آستانه در ایستاده بودم شاید
اما دستم به دستگیره نمی رسید و
آقای بانتن جایی در دوردست
با نماینده شرکت بیمه گلاویز شده بود

سپتامبر 2014

تضاد

نمی توانم وارد خانه شوم
نوار زردی دور خانه کشیده اند
خانه ی امندا زینتر
در محاصره پلیس ها و ماموران آتش نشانی ست
خانم رابینسن و آقای بانتن پچ پچ می کنند
می گویند امندا در خواب مرده است
امندای زیبا
پس زیبایی اش باید دست نخورده باشد
سوالی ذهنم را درگیر می کندکه از آن می گریزم
اما بهرحال زیبایی زیبایی ست
این است که پلیس ها دقت می کنند گل های سفید کوچک را
لگدمال نکنند
دقایقی چند می گذرد
باید بازگردم
به خانه ای که در محاصره پلیس ها و آمبولانس ها نیست
نزدیک خانه
امندا را می بینم
به ماستنگ زیبا تکیه داده و
موهایش را مرتب می کند
می خواهم سوالم را بپرسم
اما کلمه ای پیدا نمی کنم
گویی هرگز سوالی نبوده است
حالا فرصت دارم روی سنگفرش حیاط جلویی
به تضاد زمان و زیبایی فکر کنم
که اصلا معلوم نیست موضوع مهمی باشد

اکتبر 2014





سامسارا

پياده راه جنگلي مرا مي رساند به چمنزار ساحلي
هوا گرم است و
خيابان هاي منتهي به ساحل شلوغ
آ خرين شنبه جون
در حجم متراكم آ دم ها و خودرو ها به نيمه رسيده ست
بازار هات داگ با سس سالسا و خردل داغ ست
دختركان و پسركان شادمان به سوي اقيانوس مي دوند
چمنزار ساحلي پر است از بدن هاي لخت و عينك هاي آفتابي
صندلي هاي راحتي و قمقمه هاي آب
واقعيت عريان
در پيشگاه اقيانوس
گروهی تن به آب زده اند و
گروهی تن به ماسه های ساحل
مرغان دريايی دانه مي ربايند از دست توريست ها
قايق های بادی را باد به اينسو و آنسو می كشد
این زندگی ست كه می تپد
در چمنزار ساحلی
....
به نرده های چوبی پياده راه جنگلی تكيه می دهم
نظاره گر اقيانوس و موج های آرامش
و پيكري كه در ميان گل هاي زرد كوچك به خواب رفته است
خوش تراش همچون الهه ای باستانی
بايد امندا باشد
اين بار بدون گربه احمق اش
در حالي كه جانورانی اطراف او می لولند
زمان نمی ايستد
پنهان می شود خورشيد زير ابر
زمان نمی ايستد
باران خواهد گرفت
باران كه قرن هاست منتظرست تا ببارد
زمان نمی ايستد
مي خواهم امندا را از خواب بيدار كنم
پيكره سنگی خزه پوشی
كه در انبوه گل هاي زرد كوچك پنهان شده است

جون 2015