(چامه (غزل


:از کتاب باغ اساطیر

بشارت


ما آمدیم قصه بخوانیم و بگذریم
چندی در این میانه بمانیم و بگذریم


از هفت بند خاک رها بر فراز عرش
چشمی در آسمان بدوانیم و بگذریم


ما آمدیم مثل صدا در دل سکوت
تنها بشارتی برسانیم و بگذریم


همرنگ ابر سایه باران بگسترانیم
در ذهن خاک ، گل بنشانیم و بگذریم


تکمیل فیض ، قاعدهٔ خلقت گل است
اشکی بر این چمن بفشانیم و بگذریم


ما آمدیم قطره‌ای از هفت کوزه را
در کام تشنگی بچشانیم و بگذریم


ما آمدیم چند غزل،سهم زخم ماست
فرصت نمانده است، بخوانیم و بگذریم

سینا سنجری – فروردین ۱۳۷۵

 باغ اساطیر

ناگاه عشق، عشق نه چیزی عجیب‌تر
چیزی شبیه زلزله اما مهیب‌تر

چیزی غریب رنگ نگاه کبوتران
در عمق چشم‌های تو حتی غریب‌تر

رفتم میان باغ اساطیری گناه
در جستجوی میوه‌ای از سیب سیب‌تر

تنها همین همین که بگویم نیافتم
از چشم های روشن تو دلفریب‌تر

(1)بر پوست کشیده‌ی شب دست می‌کشم
عاشق‌تر و حریص‌تر و ناشکیب‌تر

اکنون منم غریق تماشای لحظه‌هات
با چشمی از کبوتر و باران نجیب‌تر

سینا سنجری
شهریور 1374

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم : فروغ فرخزاد

نغمۀ شیداییان

رهاست زیر و بم ساز و ما نمی شنویم
جهان پر است از آواز و ما نمی شنویم

در این هماهم درهم هنوز می پیچد
صدای حنجرۀ راز و ما نمی شنویم

صدای قاصدکی نیمه جان که می آید
به سوی پنجره ای باز و ما نمی شنویم

چه ناتوانی گنگی که آسمان پر شد
پر از ترانۀ پرواز و ما نمی شنویم

رسیده ایم به پایان و عشق می خواند
سرود روشن آغاز و ما نمی شنویم

هنوز نغمۀ شیداییان که می رقصند
به شعر حافظ شیراز و ما نمی شنویم

سینا سنجری
آذر ی۱۳۷۵

تجرید 2

سرگشتۀ صحرای توام در گذر از حویش
آن هم به امیدی که نیابم اثر از خویش

هر ذرۀ ره برده به خورشید ،ندایی ست
کاینجا سفری نیست به غیر از سفر از خویش

داغی ز پر هیچ کبوتر نتراوید
رفتم به دیاری که ندارم خبر از خویش

چون چشم تو لیلی صفتی کو که بخواهد
مجنون بیابان تو را دربدر از خویش

جز قطرۀ پیوسته به دریای حقیقت
می پرسمت ای دل که در آورد سر از خویش؟

نه قبض و نه بسطی ، نه فرازی نه فرودی
نه نام و نه ننگی بگریزم اگر از خویش

خاکستر ققنوس دل شعله ور ماست
وقت است بسوزیم و بسازیم پر از خویش

ای تشنه لبان خون به رگ تاک نمانده ست
یکچند بسازید به خون جگر از خویش

سیرم چه غریب است که در پهنۀ تجرید
از هرچه خدا بود گذشتم مگر از خویش

سینا سنجری
آذر 1374

انزوای سنگی زمین

...جستند اگر چه پاسخ روشن نیافتند
پاسخ حقیقتی است که در تن نیافتند

حرف من از تو بود و شگفتا حقیقتی
در اعتراف پر خطر من نیافتند

ویرانه بود و بوف ولی در اتاق من
جز شعرهای بلبل و گلشن نیافتند

آری شکسته بود بدست تو پیش از این
آنان دلی برای شکستن نیافتند

در انزوای بیطرف و سنگی زمین
آیینه یافتند و فلاخن نیافتند

ـ جنگاوران مرده و اسبان بی سوار ـ
آنان نشانه ای ز تهمتن نیافتند

در جستجوی خانة تو نامة مرا
بسیار خوانده اند ولیکن نیافتند

سینا سنجری
تیر 1371
غمت مباد

و گفت سفره ات از بوی ترد نان خالی ست
دلت پر است ولی دست همچنان خالی ست

نگاه کرد به چشمان خسته ام خندید
که دید از تپش ابر آسمان خالی ست

برای او که به خرجش نمی رود گفتم
غمت مباد اگر چند دستمان خالی ست

اتاق ، زمزمۀ عاشقانۀ من بود
که صبر کن به کجا می روی جهان خالی ست

به آشیان عقابان رسید وحشت کرد
هزار سال گذشته ست و آشیان خالی ست

پری گشود به اعماق مبهم هستی
پرش شکست و نفهمید کهکشان خالی ست

برای او که شبیه من است دلتنگم
دلش پر است ولی دست همچنان خالی ست

سینا سنجری
آذر 1373
طنين عدم

به نياز آمده ام در پي نازي كه تويي
روز را مي گذرانم پي رازي كه تويي
به طنين عدمم شعله بپوشان كه منم
نغمه اي سوخته در پردة سازي كه تويي
چه بسا راهرواني كه نخواهند رسيد
نه به نازي كه تويي نه به نيازي كه تويي
وحدت ذات و صفات است و غزل مي خواند
خبر از رايحة روحنوازي كه تويي
ايستاديم به تسبيح تماميت عشق
پي تكبيره الاحرام نمازي كه تويي
سير در دايرة عشق سلوكي ست شگفت
از نشيبي كه تويي تا به فرازي كه تويي

سینا سنجری
شيراز – دي 1376

روی پر باد

بگذار لحظه روی پر باد بگذرد
ذهن تو از تظاهر ابعاد بگذرد

بگذار این نیاز گره خورده در سکوت
یکبار در تلاطم فریاد بگذرد

امشب میان بود و نبودم که زیستن
یکبار تا فراسوی اضداد بگذرد

در نقش چهره ها به تماشا نشسته ام
شاید که آن نگار پریزاد بگذرد

نبضم ، شمارش ضربان حضور اوست
چندان که از تحمل اعداد بگذرد

چونان پرنده در قفس سرنوشت خویش
انسان اسیر اوست که آزاد بگذرد

خاموش در برابر او مانده ام مگر
این چند بیت فاصله از یاد بگذرد

سینا سنجری
اسفند 1377
برکۀ محض

چشم چرخی زد و در جاذبۀ او گم شد
همۀ فاصله در عمق فراسو گم شد

آمدم آب بنوشم نفسی تازه کنم
برکۀ محض در آواز پر قو گم شد

شکل در باطن اشراقی جنگل کوچید
نقش در سحر خطوط تن آهو گم شد

پاسخ خواهش پرواز مرا تا بدهد
آسمان در تپش بال پرستو گم شد

با نگاهی که در آیینه کسی را می جست
چشم بی واسطه در حیرت ابرو گم شد

نور بر ذهن سطوح ازلی بالا رفت
ذات نایافته در ظلمت گیسو گم شد

چهره بر آب زدم موج حقیقت برخاست
صورت هیچ در آیینۀ جادو گم شد

هی هی از عشق که تا چشم به خود واکردیم
من و ما بود که در نغمۀ هوهو گم شد

سینا سنجری
شیراز – آبان 1377

پیغام

میان غربت دیوارها دری هم هست
وگرچه جاده پر از وهم معبری هم هست

میان این همه راهی که می رسد تا هیچ
پرنده می گذرد ، راه دیگری هم هست

خدا سپرد دلی را به دست ما و رساند
بشارتی که بمیرید دلبری هم هست

من آمدم که بگویم قفس نخواهد ماند
من آمدم که بگویم کبوتری هم هست

من آمدم به شما در تراز پست زمین
فروتنانه بگویم فراتری هم هست
.....
فقط نه قلب که در سینۀ قبیلۀ من
اگر درست بکاوید خنجری هم هست

دلی معطل دلبر سری مناسب دار
چه جای شکوه رفیقان مقدری هم هست

سینا سنجری
شیراز – آذر 1376

پری کبریا

ای عشق ای امانت قدس خدا به من
« زخمی بزن عمیق تر از انزوا به من» *

حس می کنم حضور شگرف تو را هنوز
خود را نشان بده پری کبریا به من

در کوچه باغ های نفسگیر آسمان
آموختی حقیقت پرواز را به من

من صبح ها کنار زمین سبز می شوم
رمزی بگو به رنگ نسیم صبا به من

دستم به شاخه های فراتر نمی رسد
سیبی بچین و هدیه کن ای آشنا به من

از غیب دستی آمد و در کوچۀ شهود
بخشید یک سبد گل و نور و صدا به من

این روزها تمام صداها و رنگ ها
آواز می دهند حضور تو را به من

سینا سنجری
تیر 1376


* عمیق تر از انزوا زخمی زدی به من : پل الوار
سوی تاریک آب

تشنه آمد سراب را حس کرد
در دلش اضطراب را حس کرد

سالک جاده های بی برگشت
اضطرار شتاب را حس کرد

غرق رویای وهم شد ترسید
بعد، تعبیر خواب را حس کرد

رازهای حیات را پرسید
از درختان جواب را حس کرد

چشم واکرد تشنه خورشید
قدرت آفتاب را حس کرد

بعد از آن هرچه بود تاریکی
بعد از آن نور ناب را حس کرد

صورت محض شد ، حقیقت شد
ماورای نقاب را حس کرد

حلقه شد گرد قله ها چرخید
نفحات عقاب را حس کرد

رو به دریا ، به رودها پیوست
سوی تاریک آب را حس کرد

سینا سنجری
آذر 1377

از کتاب عقربه های برنزی:

پیاله‌ی خیامی

آیا كجاست فرصت دلتنگ او شدن
ناگاه در فواصل خالی فرو شدن

وقتی عبور می‌كند آن دلبر شگرف
چرخی به عاشقی زدن و زیر و رو شدن

در خواب‌های آینه در برکه‌های وهم
رویا شدن خیال شدن آرزو شدن

نوشیدن پیاله‌ی خیامی از سبو
پیش از پیاله گشتن و قبل از سبو شدن

یا نه... مسافر نرسیدن نیافتن
در کوره‌راه‌های پر از جست‌وجو شدن
..
این هم غزل كه نان شبم بود بگذریم
كز من گذشته‌است غزلخوان او شدن

هرگز به عمق آینه‌ها پی‌نمی‌بریم
از ترس با حقیقت خود روبرو شدن


سینا سنجری
شهریور۱۳۷۶

سامسـارا

پیداست خسته‌ای بنشین وقت مانده است
بنشین كه تا سقوط زمین وقت مانده است

در آخـرین شكفتـگی بــاغ آسـمان
سیبی به سور ماه بچـین، وقت مانده است

چون ساعـتی كه عقربه‌های برنزی‌اش
دیری‌ست خسته روی همین وقت مانده‌است،

چندان مبـاش در تب نسبیت زمــان
در چشم من بخوان و ببین وقت مانده‌اس
فرصت نکرده‌ایم به سربرزدن ز خاك
غمگین مباش، سبزترین وقت مانده‌است

وقت است وقت رویت راز بزرگ عشق
آیا كدام وقت جز این وقت مانده‌است؟

سینا سنجری
آبان ۱۳۷۸

آوای بی آوا

كم كم گرفت فاصله از من صدای من
دیگر نمی‌رسد به شنیدن صدای من

آویخت چون چراغ به ایوان جاده‌ها
نام تو را شكفته و روشن صدای من

برخاست تا حضور تو را شعله‌ور كند
در باغ‌های گمشده‌ی تن صدای من

بر بال، استغاثه‌ی باران، شبی رساند
خود را به ابرهای سترون صدای من

در هفت غرفه چرخ زد از گوش‌ها گریخت
حرفی نداشت قابل گفتن صدای من

وقتی كه بازگشت مرا هم نمی‌شناخت
از بس كه داشت فاصله از من صدای من

سینا سنجری
اردیبهشت ۱۳۷۸

منوك

حقیقتی‌ست حضور تو در هزاره‌ی باد
حقیقتی كه بناگاه اتفاق افتاد

عبور می‌كنی از روبروی آیینه
ولی سپیدتر از شب فراتر از ابعاد

نه بر كرانه‌ی این روزهای بی‌رؤیا
نه در لفافه‌ی این لحظه‌های بی‌فریاد

رها و سبز همان‌سان كه راز نیلوفر
شگفت و محض همان‌سان كه لحظه‌ی میلاد

عبور می‌كنی و می‌سپاری‌ام به دریغ
به هر چه بی تو بماند به هرچه باداباد
....
شبیه دختركانی سپید می‌رقصند
ترانه‌های نگفته در آستانه‌ی باد

سینا سنجری
بهمن ۱۳۷۸

جزیره‌ی تنها

در تنگنای لحظه‌ی زیبایی از عدم
بیدار می‌شویم به رؤیایی از عدم

ما نقطه‌ایم، نقطه كه هستیم و نیستیم
جایی گرفته‌ایم ولی جایی از عدم

ما كیستیم؟ فاصله‌ی خاك و آسمان
ابهامی از وجود، معمایی از عدم

ما نقطه‌ایم ، نقطه كه ما را گرفته‌است
بی شكلی مدام هیولایی از عدم

آن نقطه‌ی شگفت كه از چشم آسمان
همچون جزیره‌ای‌ست به دریایی از عدم

امروز هر چه هست به تقدیر زیستن
یك روز می رسیم به فردایی از عدم

خاموش بر كرانه‌ی شب‌ها و روزها
تنها شنیده‌ایم صداهایی از عدم

سینا سنجری
مهر ۱۳۷۸

مجال اندك عشق

شبیه خاطره‌ای از تداوم اشیا
شكفته‌ایم بر این شامگاه بی‌رؤیا

مجال اندك عشقیم اگرچه می‌روید
هوای فسفری قرن در ترانه‌ی ما

حضور ما خبری بود از كرانه‌ی شب
به رودهای رها در سپیده‌ی دریا

به جستجوی اساطیر باغ آمده‌ایم
به سیر گل، گل تاریك در شب دنیا

بگو به ماه، به ماه غربیه‌ی مشكوك
رسیده ایم به راز پرندگان اما،

همیشه فاصله‌ای هست تا كرانه‌ی گل
گلی كه رسته در آفاق دور و ناپیدا

پرنده می‌گذرد از دقایق فرتوت
به سوی گمشده‌ای درهمیشه‌ی فردا

به گل نمی‌رسی اما پرنده می‌دانم
تویی لطیفه‌ی بودن به صورت و معنا

سینا سنجری
بهمن۱۳۷۸

گل باغ

هر نفس كه می‌رقصد، در نگاه رنگنیم
شور دیگری دارد، چربدست شیرینم

زائر گل باغم، محو حضرت داغم
هان چگونه بگریزم، هان چگونه بنشینم

دست بسته‌ی عقلی، در تسلسل نقلی
در سرت نمی‌گنجد، جلوه‌ای كه می‌بینم

زلف اگر بیفشاند، آیتی نمی‌ماند
از فرایض دینم، از اصول آیینم

هر تپش به تصویری، هرنفس به تدبیری
در مدارج هستی، بگذرد كه من اینم

آن پریچه پنهان، می‌گریزد از مستان
راه او مگر بندد، بغض ابر سنگینم

هر نفس كه می‌رقصد، نقش تازه خواهد زد
خوش‌تر از غم و شادی، دوستان غمگینم !

سینا سنجری
مهر ۱۳۷۶


صنم تراش

به گرد خویش سفر می‌كند هر آن چه ببینی
به غیر وهم چه یابی بجز گمان چه ببینی

هزار بار برایت بهار دست تكان داد
ندیدی و نشكفتی كه از خزان چه ببینی

صنم تراش صمیمی بهانه‌ای كه نداری
كه از خدا چه بخواهی در این میان چه ببینی

تویی كه بسته دلت دست و پای عقربه‌ها را
خیال می‌كنی از گردش زمان چه ببینی

نچیده سیب ز سرشاخه‌های قدس درختان
میان باغ دویدی كه ناگهان چه ببینی

از ارتفاع عمیقت شكسته‌بال زمینی
بر آن سری كه در اعماق آسمان چه ببینی

فصول را به توالی مرور كردی و ماندی
به درد عشق نمردی كه از جهان چه ببینی

به جای هر چه ره‌آورد از تو خواهشم این است
فقط به یاد بیاری مرا چنان چه ببینی

همان حدیث همیشه، همیشه فاصله‌ای هست
میان آن چه كه می‌خواستی و آن چه ببینی

سینا سنجری
دی۱۳۷۵

رقص عدم

زیباست بلندای ترا دیدن و مردن
تا صبح به تقدیس تو رقصیدن و مردن

در باغچه‌ها فلسفه‌ی گل جریان داشت
ما فرصت‌مان رفت به گل چیدن و مردن

زیر پر اعجاز پرندینه‌ی ابریم
با حس غریبانه‌ی روییدن و مردن

نه آتش و نه خاك كه تقدیر بر این بود
چون باد در این روزنه پیچیدن و مردن

تا مرتبه‌ی دود كه رقص عدم ماست
ناگاه‌تر از شعله درخشیدن و مردن
..
ای شیب نفسگیر، فراز هوس‌انگیز
ماییم و در این پست شكیبیدن و مردن

در حلقه‌ی تنهایی كوه و علف و ماه
چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن و مردن

سینا سنجری
شیراز دی ۱۳۷۶

از کتاب گل های تاریکی:


ستایش

زیبایی تو کشف عظیم حقیقت است
باران ابرهای کریم حقیقت است

زیبایی تو آینه ای روبروی عشق
یعنی ظهور شکل قدیم حقیقت است

تصویری از شکفتن گل های دوردست
آوازی از عبور نسیم حقیقت است

خاموشم و غریق تماشای چشم تو
چشمی که پرده دار حریم حقیقت است

خاموشی ام از آنکه تو زیباترین و من
پیغمبری چنان که کلیم حقیقت است

در سایه ی نگاه تو زیبای قرن ها
چشمان من همیشه مقیم حقیقت است
سینا سنجری
اردیبهشت 1379


نام تو

اين نام توست بر صفحات خيال ها
چون پاسخي براي تمام سؤال ها

اين نام توست در سفر مهر و ماهتاب
قطعيتي وراي همه احتمال ها

چون لحظه اي يگانه كه عطر شگفت آن
پيچيده در تمامي اضلاع سال ها

چون حالتي غريب كه ما را كشانده است
تا عمق بي نشانه ترين حس و حال ها

امروز عاشقان كه به اعجاز نام تو
در هم شكسته اند حدود محال ها

فوج عقاب ها كه از اين ورطة حقير
تا قله ی شهود تو وا كرده بال ها

اين نام توست محض و منزه ، صريح و سبز
بر نقش ها و خاطره ها و خيال ها
سینا سنجری
آذر 1381


شرق اکبر

همرنگ صبح ریخته بر ساحل کبود
باز آمدم به سیر جهان بر مدار رود

من زائری گریخته از این و آن و تو
نیلوفری رها شده بر آب های بود

خاموش آمدم پی آوازهای دور
خاموش بلکه بشنوم از آب ها سرود

گویی مسافری به زبانی که سال هاست
از یاد رفته خاطره می گفت و می شنود

گویی پرنده ای نگران هبوط باغ
بر شاخسارهای ازل نغمه می سرود

باز آمدم چنان که پرنده به آشیان
خاموش در غبار شب آن صبح صبح زود

خاموش آمدم به تماشای آب ها
آنجا که رود روزنه ای بود تا شهود
...
بر آب های جانب تاریک روزها
امواجی از ترنم غمگین راز بود
سینا سنجری
خرداد 1385


برزخ بازگشت

شبيه غربت اوهام دربدر بودند
همیشه هم نفس باد در سفر بودند

مسافران غریبی که در شبی ابدی
به رنگ آتش بودند ، شعله ور بودند

نه از جهان جهات و نه از دل كلمات
شبيه خاطره تركيبي از صور بودند

مسافران عجيبي كه در تلاقي خويش
هميشه ناقض تصوير يكدگر بودند

و روزها همه آن سوي باور و ترديد
و شب هميشة شب ها كه پشت در بودند

مسافران اقاليم روشن رؤيا
رسيده بودند اما نه در سفر بودند
سینا سنجری
اسفند 1379


بهشت ٭

حس می کنم که بی تو میان درخت ها
مستورم از حضور نهان درخت ها

من از تو می سرایم و تنهایی نسیم
پیچیده در کرانه ی جان درخت ها

من از تو می سرایم و بی تاب می شود
خون بهار در شریان درخت ها

چندان که آهوان خیالی غریب و دور
ناگاه می دوند میان درخت ها

اشراق نام توست که چون باده ای کهن
جاری ست در عروق جوان درخت ها

بوی بهار باغ ابد گسترانده است
عطر شکوفه ی گذران درخت ها

من نیز بر کرانه ی این لحظه های محض
ذکری نوشته ام به زبان درخت ها
سینا سنجری
اسفند1386

٭ محمد سعید میرزایی و قربان ولیی که هر دو از سرآمدان غزل زمان اند به این وزن و ردیف و قافیه غزل گفته اند و فضل تقدم دارند.

Gestalt


از راه مي رسيد و جهان شكل مي گرفت
اشراق در قلمرو جان شكل مي گرفت

از راه مي رسيد و زمين مثل عابري
در معبر شگفت زمان شكل مي گرفت

باران كرانه جسته به اضلاع بي گناه
در چشم هاي دختركان شكل مي گرفت

با آخرين قطار سلام مسافري
در ايستگاه صبحدمان شكل مي گرفت

مفهوم در مواجهه ی واژه مي نشست
ديدار مي شكفت و زبان شكل مي گرفت

آنگاه عشق با همه ی بي نشانگيش
در هيئتی رشيد و جوان شكل مي گرفت
سینا سنجری
ارديبهشت 1382


پوروشا


ناگاه از تلاطم ژرفا برآمدي
تنهايي مرا به تماشا برآمدي

ادراک جان حضور غريب تو بود و بس
کز باطن يکايک اشيا برآمدی

دريا ترانه ای که شگفتا رسيده ای
آيينه حجتی که همانا برآمدی

در خود گرفت حس فرو کاستن مرا
وقتی که از فراز صداها برآمدی

چرخان به جستجوی نشان دور می شدم
ناگاه از مدار معما برآمدی

در هم شکست شاکله ی خواب های من
کز چشمه های روشن رؤيا برآمدی

اينک يگانه واقعه ی لحظه های من
سير نگاه توست که زيبا برآمدی
سینا سنجری
مهر 1381




از کتاب گل های تاریکی:


تپش جاودانگی
ـــــــــــــــــــــــــ
اسفند 1388


چون قایقی رها شده در بی کرانگی
می آیم از مواجهه ی جاودانگی

شب ها چراغ بندر دوری ست شعله ور
چون آخرین شعاع ظهور یگانگی

با رنگی از ترانه ی دریانوردها
از عشق های گمشده در بی ترانگی

من پیش می روم شب دریاست همچنان
گسترده در شگفت ترین شاعرانگی

بی تاب نقش موجم و حیران شکل باد
در حسرت نشانه ای از بی نشانگی

من قایقی که گم شده در بیکرانه ها
تو ساحلی پر از تپش جاودانگی




شرق اکبر
ـــــــــــــــــــــــــ
خرداد 1385


همرنگ صبح ریخته بر ساحل کبود
باز آمدم به سیر جهان بر مدار رود

من زائری گریخته از این و آن و تو
نیلوفری رها شده بر آب های بود


خاموش آمدم پی آوازهای دور
خاموش بلکه بشنوم از آب ها سرود

گویی مسافری به زبانی که سال هاست
از یاد رفته خاطره می گفت و می شنود

گویی پرنده ای نگران هبوط باغ
بر شاخسارهای ازل نغمه می سرود

باز آمدم چنان که پرنده به آشیان
خاموش در غبار شب آن صبح صبح زود

خاموش آمدم به تماشای آب ها
آنجا که رود روزنه ای بود تا شهود
...
بر آب های جانب تاریک روزها
امواجی از ترنم غمگین راز بود





:از کتاب چاپ نشده ی کاما

سکوت

سکوت کن که جهان روبروی ما جاری‌ست
چه رودها که شتابان به سوی ما جاری‌ست

سکوت کن کلماتی غریب در راه‌اند
سرود گم شده‌ای در گلوی ما جاری‌ست

سکوت کن کلماتی غریب می‌شنوی
چه رودهاست که بی گفت‌وگوی ما جاری‌ست

چه رودها که روان در روایت رویا
در این شبانه‌ی بی های‌وهوی ما جاری‌ست

از آشیانه‌ی برفآب قله‌های بلند
چه رودهاست که در جست‌وجوی ما جاری‌ست

از این پیاله‌ی خالی بنوش و باور کن
شراب‌های جهان در سبوی ما جاری‌ست

و هیچ خواسته‌ای نیست جست‌وجویی نیست
سکوت در شب بی آرزوی ما جاری‌ست

از کتاب چاپ نشده‌ی «آشا»

سینا سنجری
اردیبهشت ۱۳۹۶/می ۲۰۱۷


سروآشا
ـــــــــــــــــــــــــ
بیدخون - اردیبهشت 1387


ای سوفیای لحظه به رؤیای من بیا
درگیر بودنم به تماشای من بیا

از کوه ها عبور کن از رودخانه ها
ابر بهار باش به صحرای من بیا

امروز در مکاشفه ی سایه ها گذشت
باری به سیر حیرت فردای من بیا

می خواهم از برابر آیینه بگذرم
چون آه بی مضایقه همپای من بیا

آنسوی باغ بر گذر آب های دور
از معبری که نیست به دنیای من بیا

از روزهای دربدر رازها بکوچ
عریان و بی دریغ به شب های من بیا

چون بیت ناب و گمشده ی شاعری غریب
از آن سوی زمان به غزل های من بیا

حالا یگانه واقعه ی لحظه های من
تکرار نام توست که زیبای من بیا





Gestalt
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ارديبهشت 1382


از راه مي رسيد و جهان شكل مي گرفت
اشراق در قلمرو جان شكل مي گرفت

از راه مي رسيد و زمين مثل عابري
در معبر شگفت زمان شكل مي گرفت

باران كرانه جسته به اضلاع بي گناه
در چشم هاي دختركان شكل مي گرفت

با آخرين قطار سلام مسافري
در ايستگاه صبحدمان شكل مي گرفت

مفهوم در مواجهه ی واژه مي نشست
ديدار مي شكفت و زبان شكل مي گرفت

آنگاه عشق با همه ی بي نشانگيش
در هيئتی رشيد و جوان شكل مي گرفت




تلخاب دریاهای آغازین
ـــــــــــــــــــــــــ
شهریور 1385


سرگشته ی پژواک کوهستان پیش از این
می نوشم از تلخاب دریاهای آغازین

آوازهای در صدف ها محو، زندانی
فریاد های مرده زیر صخره ای سنگین


بر کشتگاهان ازل روییده مرجان ها
با ماهیانی چند گرداگرد تا چندین

اینگونه می رقصند رؤیاهای تنهایی
در چشم های مردمان چون حسرتی دیرین

چون حسرتی رقصان میان سال ها سرشار
از شادخواری های پنهان در غمی شیرین
.....
بنشین که رؤیای من و تو رنگ ها دارد
از مرغزاران کهن از دورها بنشین

بنشین که آهویی میان برکه ی اندوه
می نوشد از تلخاب دریاهای آغازین




پوروشا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهر 1381


ناگاه از تلاطم ژرفا برآمدي
تنهايي مرا به تماشا برآمدي

ادراک جان حضور غريب تو بود و بس
کز باطن يکايک اشيا برآمدی

دريا ترانه ای که شگفتا رسيده ای
آيينه حجتی که همانا برآمدی

در خود گرفت حس فرو کاستن مرا
وقتی که از فراز صداها برآمدی

چرخان به جستجوی نشان دور می شدم
ناگاه از مدار معما برآمدی

در هم شکست شاکله ی خواب های من
کز چشمه های روشن رؤيا برآمدی

اينک يگانه واقعه ی لحظه های من
سير نگاه توست که زيبا برآمدی




کلمات دور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آبان 1383


در این شبانه ی اندوهناک بی روزن
سکوت کن به تمنای نغمه ای روشن

سکوت کن کلماتی غریب می شنوی
جهان پر است از آوای زائران کهن

فراگرفته به رفتار کاج های بلند
فرونشسته به تصویر بوته های گون

پر است از کلماتی که می رسد از دور
و می نشیند در آخرین ترانه ی من

سکوت کن بنشین دیده در غبار بدوز
به شکل گیری ابعاد عاشقانه ی تن

صبور و شیفته بنشین به ذکر باران ها
به آفرینش آیینه در میان لجن

نفس مبند به رؤیا نفس مبند به مرگ
بخواه تا بسرایم هنوز از بودن

بخواه تا بسرایم کلام را که تویی
بخواه تا بسرایم . ترانه ای ست .... که من!
….
جهان دقیق که باشی دقیقه ای ست ترا
در این شبانه ی اندوهناک بی روزن




آخرین افق رازها
ـــــــــــــــــــــــــ
مرداد 1385


همراه با پرنده و صبح و صدا رسید
با کوله باری از کلمات رها رسید

آنک غبار غیبت عاشق فرو نشست
در هيئت شهودی باران فرا رسید

باران گرفت ، قافیه هایی به شکل راز
از آن میان حروف اضافه به ما رسید

شاعر ولی ربود کلام یگانه را
یعنی به عشق – رحمت عام خدا – رسید

تن خسته از زمانه و دل خسته از زمین
شاعر به آخرین افق رازها رسید

آنگاه در برابر این اجتماع کور
با خنده ای "عمیق تر از انزوا" رسید

لبخند زد به مرگ بدانسان که خنده اش
شکل غزل گرفت و به دست شما رسید

محو صدا شدید که از روبرو گریخت
حس خلاء به جذبة آیینه ها رسید




برای تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تیر 1383


من آمدم . بگو که بمانم برای تو
اوراد عاشقانه بخوانم برای تو

تو آن ستاره ای که من خسته خواستم
دستی به آسمان برسانم برای تو

وز آسمان به جز تو اگر هم ستاره ای ست
بر گرده ی زمین بکشانم برای تو

از رفته و نیامده ی زندگی چه باک
این بس مرا هنوز جوانم برای تو

این بس شکوفه های جوان را به سان باد
از شاخه ی کهن بتکانم برای تو

از روزگار شکوه ندارم که هر چه هست
روز و شبی ست، می گذرانم برای تو

روز و شبی عصاره ی باران و آفتاب
من در پی همین و همانم برای تو

با اینهمه بگویمت آری که گفتنی ست
همشانه ی منا ! نگرانم برای تو




سلوکی دیگر


چه سالها که به دنبال آیتی موعود
کتابهای کهن را ورق زدیم و نبود

زمان گذشت و بر اسفار کاتبان عتیق
کسی به حاشیه حتی حقیقتی نفزود

زمان گذشت و نسیمی دقیقهای نوزید
زمان گذشت و زمانی پرندهای نسرود

بر آستانه‌ی در ایستاده بودم، باد
پر از صدای گم زائران باران بود

کتاب را بستم عابری چنین می‌خواند
نگاه کن به عبور پرندگان شهود

زمان گذشت و گذشتیم از کناره هیچ
زمان گذشت و رسیدیم تا کرانه رود

زمان گذشت و به شکل حقیقتی غمگین
بهار در کلمات کتاب ها فرسود

من و تو دیر رسیدیم و باد میدانست
من و تو دیر رسیدیم و ...آسمان کبود!

خرداد ۱۳۹۲ / می ۲۰۱۳